زبانِ بی زمانی
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 142 | نويسنده : | ( نظرات )
دخترک میگوید: ولی بازش کردی! دستبندت رو باز کردی و گذاشتی کنار. رسمش این نبود.

نمیفهمد چرا؛ و من به چراغ مطالعهء روزی میزم خیره ماندم، که روی نوشته هایم نور می بارد، که کمک میکند تا بنویسم، تا خلق کنم، تا با زبانِ بی زمانی، روی کاغذهایی پُر از پنج خط موازی درد و شادی و غم و امید و یاس و تمام این صفات متضاد و همراه را با هم بیرون بریزم.
چراغ مطالعه ای که دستبندی قدیمی به رنگ سبز به ان بسته شده. همین است که هنوز به منِ دور افتاده از زمان و مکان نیرو میدهد.

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


این خرداد...
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 233 | نويسنده : | ( نظرات )
میخواهم از این روزها بنویسم؛ از آن روزها هم همینطور.
از آن روزهایی که برای اولین بار درک کردم چه فاصلهء کوتاهی است میان امید و یاس، میان شادی و خشم.
و از این روزهایی که حس میکنم پوسته ای دارد شکاف میخورد و حس های متضاد انگار دست به دست هم میدهند تا رویاهایمان را، تا شعرهایمان، ترانه هایمان و لیلاهامان را از یاد نبریم.

از آن روزهایی که برای اولین بار سفر به میلان و رفتن به کنسولگری ایران چندش آور نبود.
از این روزهایی که برای اولین بار انگار میتوانم میان خشم و امیدم فاصله ای عمیق بگذارم، از سدی عبور کنم، شادی را دوباره به ترانه هایم برگردانم.

میگذرم، اما فراموش نمیکنم.

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


... و آخرِ کار
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 129 | نويسنده : | ( نظرات )
حدود 3 سال پیش نوشتم: "کسی که تو راه موسیقی قدم بذاره دیگه ازش بیرون نمیاد؛ اعتیادی که کار موسیقی میاره به نظر من متاسفانه یا خوشبختانه درمان ناپذیرترین اعتیاده. کسی که طعم آشنایی با این دنیای عجیب و غریب رو داشته باشه و توش غرق بشه واقعاً نمی‌تونه این لذت رو تو هیچ چیز دیگه‌ای پیدا کنه "....

امروز به شدت با این حس احساس غریبی میکنم. موسیقی تنها بخشی از زندگیم بود که بهش اطمینان داشتم، میدونستم بهم هیچوقت خیانت نمیکنه. بارها شده بود ازش دور شده بودم تا بتونم دوباره پیداش کنم مثل همهء پدیده های دیگه... ولی امروز، واقعاً حس میکنم هیچ چیز ابدی و ماندگار نیست. هیچ چیز همیشگی و موندنی نیست و امروز برای اولین بار حس میکنم باید خودم رو رها کنم از این زنجیر. 

تمام آهنگهایی که ساخته بودم رو از بین بردم... تمام دستنوشته ها و فایل های کامپیوتری رو انداختم دور. چه احساسی دارم؟ نمیدونم؛ شاید رهایی، شاید آزادی،...

شاید هم دوباره شروع کردم به نوشتن، ولی اون روز باید نوشتنِ تازه ای باشه، طرحی نو، شروعی دوباره وگرنه باید تو همون مُرداب تکرار مکررات دست و پا بزنم و این همون چیزیه که ازش فراری ام.

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


تکه
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 190 | نويسنده : | ( نظرات )
سراشیبی،
           کوه،
                  دریا،...
تلاطم امواج خروشانی در رویایی بی پایان...

اینگونه بود فرجامی که گریزانمان میکرد؟


|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


خواستن
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 163 | نويسنده : | ( نظرات )
دقیقاً یک سال پیش بود؛ بعد از دو روز جشن و بخور بخورِ سالِ نوی میلادی بود که با سیلویا همخونه م رفته بودیم سوپر مارکت تا یخچالی که به لطف دوستان عزیز، ظرف دو روز خالی شده بود رو یه کم پُر کنیم. خوب یادمه که تو راه برگشت به خونه بودیم و سر یه چهارراه من یهو ایستادم و گفتم: دیگه تموم شد! باید پروندهء این شهر رو ببندم. برای همیشه. یک بار برای همیشه.
فکر تغییر مکان و تغییر شهر رو از چند ماه پیش با خودم داشتم ولی اون روز، یعنی دقیقاً دوم ژانویه پارسال حوالی ظهر بود که کاملاً مطمئن شدم از این ایده و با خودم گفتم اگر الان نجنبی و این پرونده رو نبندی، برای همیشه همینطوری فقط بهش فکر میکنی و در عمل هیچ! اون روز بود که اعلام کردم، رسماً اعلام کردم که باید تمومش کرد. تا وقتی این جمله که " من تا جولای بیشتر تو این شهر نمیمونم" رو اعلام نکرده بودم خودم هم مطمئن نبودم از این فکر و این ایده. اون روز به زبونش آوردم. تاریخ دادم چون به هر حال همخونهء آدم باید در حریان باشه و بتونه برای بعد از این تاریخ و تغییراتش تصمیم بگیره.

همین اعلام کردن جهت زندگیم رو عوض کرد. همین به زبون آوردنِ ساده که البته چندان هم ساده نبود و هنوز پس لرزه های این تغییر بزرگ رو دارم حس میکنم. همین اعلام کردن. تا وقتی ایده ای تو سرت داشته باشی، فقط تو سرت داریش! ولی وقتی به زبون میاریش مجبور میشی بهش عمل کنی و همین اجبار، همین وادار شدنه است که آدم رو میندازه توی راهی که میتونه پُر از اتفاقات غیرقابل پیش بینی باشه.

خب؛ من دقیقاً از جولای این انتقال ر انجام دادم. به حرفم عمل کردم و از این بابت به حدی راضی هستم که گاهی اوقات از این مساله که چرا زودتر این تکون رو به خودم ندادن ناراحت میشم.

این رو باید مینوشتم تا یادم بمونه، که تا وقتی بایستی و فقط نگاه کنی، خیلی باید خوش شانس باشی که اتفاقهای خوبی برات بیافته. اگر میخوای چیزی تغییر کنه، خودت شروع کن به تغییر دادنش. میدونم! شده از اون شعارهای احمقانهء آمریکاییِ لوس ولی، گاهی اوقات آدم لازم داره همین چیزهای پیش پا افتاده رو هم با خودش زمزمه کنه تا تو خاطرش بمونه که برای به دست اوردن باید خواست!
البته خیلی از مواقع هم آدم هرچقدر تلاش کنه، به چیزی که میخواد نمیرسه، یا نمیتونه شرایط رو تغییر بده. ولی همینکه بدونی تلاشت رو کردی، تا اونجایی که میتونستی مایه گذاشتی تا یه چیزایی رو تغییر بدی خودش کافیه. اینطوری دست کم بعد ها آدم دچار این حسرت نمیشه که "وای، اگر بیشتر تلاش کرده بودم شاید میتونستم کاری بکنم"!

امروز، یک سال بعد از اون تصمیم بزرگ که مسیر زندگیم رو تغییر داد، به خیلی از تغییرهای دیگه فکر میکنم و از این مساله راضی ام. و با خودم فکر میکنم الان وقتشه که برای چیزهایی که میخوام تلاش کنم و مایه بذارم. کسی چه میدونه؟
شاید یکی دو سال دیگه تو این وبلاگ از همین امروز نوشتم و از اینکه چقدر همین نوشته کمکم کرد تا یه سری مسائل رو واضح تر ببینم، و اگر قرار به بدست آوردنِ چیزی باشه، در جریان باشم که راه به دست آوردنش فقط و فقط از خواستن میگذره. خواستنی که باید آگاهانه باشه وگرنه....


نوشتهء پارسالم در همین رابطه. حتا یادم نبود که این رو نوشته بودم!

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


کنار میکشم
25 اسفند 1395 ساعت 8:27 | بازديد : 158 | نويسنده : | ( نظرات )
گاهی اوقات فکر میکنی که گذشتی؛ یعنی گذر کردی و رفتی. ولی سخت در اشتباهی.
یه تلنگر، به تلنگر به ظاهر پیش پا افتاده گاهی اوقات بهت میفهمونه هنوز چقدر گیر کردی، عین خر در گل و چاره ای نداری جز اینکه فیچی رو برداری و ببری، قطع کنی تا نه عذاب بیشتری رو تحمل کنی نه به دیگران عذاب بیشتری وارد کنی.

آدمی که دیوانه باشه کارهاش هیچ حساب و کتابی نداره. هر لحظه اش با لحظهء بعدش زمین تا آسمون فرق میکنه و گاهی اوقات هست که حس میکنی توانِ مقابله نداری و فرار کردن بهترین راهه،... نه، یعنی آسون ترین راهه.
من آدم قوی یی نیستم. بارها فرار کردم، بارها مقابله کردم، ایستادم و فکر کردم میتونم با دردهایی که بهم تحمیل میشه میتونم بجنگم. بایستم و چشم بدوزم تو چشمش.... تجربه ولی پخته ترم کرده. همیشه ایده آل فکر کردن راه درستی نیست؛ گاهی اوقات باید ادم بالاخره یاد بگیره که منطقی باشه و فقط به خاطر یه سری ایده آل، یه سری آرمانشهری که اساسا وجود خارجی نداره، زندگی و فکر و روانش رو پیچیده تر از اینی که هست نکنه.

دارم یاد میگیرم سختگیرتر باشم و میخوام از این همه حضورِ بی دلیل و احمقانه خودم رو کنار بکشم. با خودم باشم. با خودِ خودم. زیادی اهمیت دادن به تعارفات معمول با دیگران رو کنار بذارم و این بار رو در رو با خودم مواجه بشم، با خودم مقابله کنم و ببینم کجای این دنیای گندهء کوچولو ایستادم و چرا همیشه درجا زدم.

کنار میکشم و از این کنار کشیدن راضی ام. عین کبکی که سرش رو تو برف کرده باشه، از این وضعیت راضی ام و وخنده دارترین قسمتِ داستان اینه که یه تلنگر احمقانه، یه سوء تفاهم، یه اتفاق کوچیگ شاید، بهم فهموند چقدر هنوز گیر بودم و هستم. برای رها شدن از این گیر نیاز دارم به این جدا شدن و کنار کشیدن.... تا بتونم خودم رو پیدا کنم. وگرنه، از درون منفجر میشم و بعدها روی سنگ قبرم باید بنویسند: "خری آمد، خری زیست، خری رفت"

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


اطلاعیه
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 229 | نويسنده : | ( نظرات )
 

من هیچ کدومتون رو دوست ندارم. نه تو رو٬ نه تو رو!

یک سال گذشت از آن روزهایی که هی سر اسم و رنگ و شکل و طراحی من نظر می دادید و وسواس به خرج می دادید. اما حالا خیلی وقت است همین طوری این جا خاک می خورم و یکی تان به من سری نمی زنید. من هم دوستتون ندارم. نه تو رو٬ نه تو رو.

                                                                                  کافه ونیز

 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


آن گل سرخی که دادی...
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 104 | نويسنده : | ( نظرات )
 

چراغی روشن نمی کند. پاورچین پله ها را بالا می رود. شمعدان را مورب نگه می دارد و شمع را روشن می کند. به نرمی در را باز می کند و سرک می کشد داخل. چرا "ونیز" خاموش است. چرا ونیز خوابیده؟!

دلش می گیرد. کسی برای ونیز سبزه و ماهی نیاورده بود. شمعدان را می گذارد روی پیشخوان پنجره. هفت سین را آن جا بنا می کند.

 

نوروز روشنای شمع را از پشت پنجره می بیند. نگاه می کند به هفت سین. لبخند می زند و خودش را می اندازد داخل! نوروز ۱۳۸۹ به "ونیز" هم قدم می گذارد.

 

نوروز یک هزار و سیصد و هشتاد و نه

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


بگو...
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 150 | نويسنده : | ( نظرات )
 

شاید اگر بنویسمش از دستش راحت شویم. شاید باید بنویسمش!

شاید هنگامی که تو هم این جا را خواندی بگویی درست مثل من احساس می کنی. آن وقت می شود با هم راه حلی پیدا کنیم.

اصلن مگر این جا برای همین چیزها هم درست نکردیم؟ کردیم.

از چیز خاصی حرف نمی زنم. از یک دلهره نامعلوم می گویم. نه از آن دلهره هایی که بتوانی رویش اسم بگذاری و به یک چیز کلیشه ای نسبتش دهی٬ نه! باورم کن. از آن قبیل چیزها نیست.

شاید فکر می کنم درست مثل همان ماه های اول که می ترسیدم روزهای رفته پشت سرمان را بشمارم و به تو می گفتم دلم نمی خواهد زمان بگذرد... هنوز هم نباید انگشتانم را بالا می گرفتم و می گفتم:۱٬۲٬۳٬... 

اصلن این حرف های سانتیمنتال را هم بگذاریم کنار. حرف چیز دیگری ست. حرف از رُکود است.

حرف از یک سردی خاصی است که واقعن قادر به تشخیص واقعی یا غیر واقعی بودنش نیستم. از تو نمی پرسم. تو هم نمی دانی. یا کتمان می کنی یا هر چی...

مثلن شاید تو هم خسته شده ای از این خوشحالی یکنواخت و دیگر خوشحال نیستی. طعنه نمی زنم. حدس می زنم. فقط همین. آخر الکی نیست که می گویی بیا جدا شویم. حالا فرض کن به شوخی. دست کم از یک جایی این حرف ها در می آیند دیگر. گیریم معنای ظاهریش هم منظورت نبوده است! می دانی هر چیزی که تکرار می شود خاصیت خودش را از دست می دهد. اصلن ارزش خیلی چیزها به همان تازگی شان است... می دانی؟!

حالا چرا دارم این چیزها را می نویسم. آن هم زمانی که مشکل خاصی نداریم. شاید هم به خاطر بعضی چیز ها هم باید یکمی حال و هوای بهتری داشته باشیم... بگذار جمع نبندم و از این جا به بعد فقط نظرات خودم را بگویم.

اصلن شاید همین فردا که بیدار شدم آمدم و این نوشته را پاک کردم و فکر کردم این چرت و پرت ها از کجا در آمده اند. اما الان دلم می خواهد آزادانه فقط بنویسم. بی توجه به احساس مخاطب اصلی و تعبیر و برداشت او و خواننده های احتمالی!

من احساس رکود می کنم. من احساس سردی می کنم. من احساس یک تغییر را دارم. یعنی یا باید یک تغییری بدهیم یا یک تغییری رخ داده است...

من از تکرار ب ی ز ا ر م.

بدون شک با تمام این گفته ها می دانی دوستت دارم٬ می دانم دوستم داری.

بگذار برای یک بار هم که شده از کمیت اش صرفه نظر کنم.

نمی دانم چرا. حس لعنتی من بدجوری به کار افتاده است و دنبال یک چیزی می کردد... یه چیزی این وسط ها جا مانده است... یک چیزی هست... می دانم... اما این که چیست... نمی دانم! یعنی هنوز نمی دانم.

هوس می کنم در این بن بست ها حافظ بخوانم. حافظ٬ فکر آدم را مرتب می کند. جلا می دهد و گاه یک چیزهایی هم می پراند آن میان. لعنتی!

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد... بگو چرا حافظ این جوری میگکه؟!

به امید آب های مواج شمالم. شاید آن ها بشویند افکار این دیوانه را. و یا شاید جلا دهند افکار یک...

تو کمکی نمی کنی... تو کمکی نمی کنی... !!!

 بگو٬ به من بگو چِم شده؟

بگو ... بگو... تو می دونی! بگو...

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


دگربار...
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 98 | نويسنده : | ( نظرات )
 

چقدر خوب است وقتی آن طور نگاهم می کنی...

چقدر خوب است وقتی آن طور دستم را می گیری...

چقدر خوب است وقتی آن طور کنار گوشم نجوا می کنی:

"دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد..."

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


بک لینک در 550 (وبلاگ و وبسایت) با اتوریتی بالا

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نويسندگان
نظر سنجي

خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تبلیغات متنی
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

دانلود اهنگ شاددانلود رمان عاشقانه بدون سانسور سیستم وبلاگدهیخرید هاست لینوکس طراحی چتروم در تبریزکانکس مسکونی ارزانثبت شرکت ارزان قیمت بیت کوئینسایت طراحیازاد طرح دانلود بازی بدون سانسور دانلود والپیپر عاشقانه جدید دانلود فیلم خارجیدانلود کلیپ خنده دار آشپزی ایرانیعکس نوشته های عاشقانه دانلود نرم افزار 2017 اطلاعات پزشکی پنل اس ام اس انجمن تفریحی حد و حدود دکوراسیون داخلی اداری مجله پوست و مو رابطه جنسی در دوران عقد سایت قرانی دانلود موزیک جدید عکس و بیوگرافی دانلود بازی انلاین دنا موو دانلود نرم افزار سایت سرگرمی تکناز شلوغ چت الوند وب فیلم ایرانی 96 تور اروپا ارزان مجله خودرو خارجی بازی اندروید رایگان دانلود اهنگ قدیمی دعای خوابدعا برای پولدار شدن خبرگزاری بورس دانلود اهنگ ایرانی دانلود عکس متن داربای کاسیو اخبار روز ایران و جهان سایت تفریحی و سرگرمی دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری ضرب المثل های خنده دار دانلود بازی چند نفره اندروید قیمت انگشتر جواهر سایت ماشین خودرو برلیانس محصولات ورزشی دانلود کلیپ آموزش رقص دانلود نرم افزار تلگرام دانلود عکس عاشقانه اخبار سیاسی اس ام اس آرزوی سفر خوش آلاله چت مجله غزاله دانلود عکس اس ام اس تولد عاشقانه دانلود والپیپر اچ دی دانلود آزمون رشته ریاضی دانلود نرم افزار دوست دختر یابی دانلود نرم افزار حسابداری رایگان تعرفه طراحی چت روم پایگاه خبری دانلود کتاب آموزش سحر و جادو قیمت خط موبایل ثابت مدل مانتو تنگ و کوتاه نمونه سوالات تافل دعا ثمانین ایه دانلود کلیپ جنیفر لوپز مدل لباس پاکستانی سایت تفریحی سرگرمی سایت تفریحی سرگرمی دانلود موزیک ایرانی