I will always love you
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 174 | نويسنده : | ( نظرات )

 

  بالاخره یک نفر باید هر طور شده پیش قدم می شد و دستی به سر و رویش می کشید. گرد و غبارش را می گرفت و آب و جارویش می کرد. پرده ها را کنار می زد٬ آتش دان را روشن می کرد این نزدیکی های زمستان. حیف است این روزها باران لطیف و سرد اواخر آذر ماه از پشت شیشه های بخار گرفته اش دیده نشود. آخر خیلی حیف است! گذشته از اینکه چرا و چطور ما اینجا را بنا کردیم٬ دست کم برای بعضی وقت ها خلوت خوبی است... به خصوص وقتی دچار حرف های نگفته ای می شوی و باید از دوش برشان داری! یا لحظه های خوب و بد ماندگاری که می خواهی بنویسی شان. فقط بزرگترین مشکل من این است که زمانی هوس می کنم سری به اینجا بزنم که دست رسی به آن ندارم! مثلن داخل اتومبیل که میان ترافیک گیر کرده ام... یا سر کلاس های کسل کننده دانشگاه... زمانی که چاره ای جز تمرکز و فکر کردن ندارم و ای کاش می شد آن فکر ها را ثبت کرد!! یا مثلن زمانی که کنار تو٬ داخل اتومبیل نشسته ام... باران قشنگی می بارد... خیابان پنجشنبه شب تقریبن خلوت است... چراغ ترمز اتومبیل ها از پشت شیشه، تار و رویایی به نظر می رسند... برف پاکن در حرکت مکررش گاهی به داخل نگاهی می اندازد و قطره ها را جا می گذارد!! و شجریان می خواند:"ببار باران..." تمام آن شب را می شود نوشت... کافه کافکا٬ برج آفتاب٬ قدم زدن زیر نم نم باران... سربالایی کوچه های فرعی و صدای چرخش لاستیک در تلاشی پرصدا برای سُر نخوردن و ترانه خواندن تو٬ اشاره دست هایت به من...  انتظار نسبتن طولانی برای سفارش غذا، طبقه دوم "لمزی" و دستمال های قرمز آتشین اش! و اما این تو هستی که خیره به نقطه ای نامعلوم و ثابت می گویی:"امشب حتمن پست می نویسم" و صدایت و میمیک چهره ات هنوز در خاطرم هست.

فکر می کنم امشب دلم می خواهد بنویسم... بنویسم از خیلی چیزها که این مدت نشد بنویسم. اما هنگام نوشتن همه شان فرار می کنند و تنها به لحظه های عجیبی که با هم می گذرانیم فکر می کنم. و می دانی٬ نمی دانم چرا! اما هنوز گاهی فکر می کنم صبحی از راه خواهد رسید که وقتی بیدار می شوم نه شماره ای از تو در موبایلم هست نه اس ام اسی نه نشانه ای... آن گاه در می یابم همه رویا بوده! به هر حال امیدوارم هرگز آن صبح از راه نرسد...!

نوشته را دوباره از سَر می خوانم و مطمئن می شوم که محکوم است به سانتیمانتال بودن و فکر می کنم باید دست نخورد!

پ.ن: این نوشته را همراه با موسیقی "I will always love you" ریچارد کلایدرمن نوشتم.

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


deja vu
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 171 | نويسنده : | ( نظرات )
روی راحتی لم داده،  کوسن های کرم رنگ را می گذارد زیر پهلوش، زیر سرش. کتاب های روی میز را جابه جا می کند، ورق می زند، کاغذ تا خورده ای را باز می کند: "تحویل رایگان در محل، 24 ساعته انواع کتاب های زبان، ساعت سفارش نه صبح تا ده شب، تحویل ده صبح تا نه شب." صدای دختر از آشپزخانه می آید: - قهوه ی ترک که دوست داری؟
دوست ندارد. می گوید: - آره.
دختر قهوه جوش را می گذارد روی اجاق و زیرش را کم می کند، پاکت قهوه را می گذارد روی اپن کنار گلدان. می نشیند روی راحتی، سرش را می گذارد رو بازوی پسر. صورتش را می چسباند به صورت پسر و چشم هاش را می بندد:
- راست گفتی از نوشته ام خوشت اومد؟
- کافه نادری؟
- اوهوم. می خوام ببینم از نوشته خوشت اومد یا فقط چون صحنه هاش برات آشنا بود لذت بردی؟
- قهوه جوش نیاد؟
- نه، حواسم هست. می خواهی چراغ ها رو خاموش کنم؟
خودش را از داخل دست های پسر بیرون می آورد:
- چراغ ها رو خاموش می کنم، به جاش شمع روشن می کنم.
شمع ها را یکی یکی روشن می کند، یکی روی میز، یکی روی اپن، یکی روی رف کنار آینه.
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


کن خودمان!
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 176 | نويسنده : | ( نظرات )

 

تو راست می گفتی. آدم معمولن وقتی می نویسد که می خواهد از شر چیزی خلاص شود. اما وقتی چیز خوبی دارد انگار دلش می خواهد جایی توی ذهنش آن را حک کند و فقط خودش بخواند و نگذارد چشم کسی به آن بیافتد. مثل تمام لحظه های قشنگ و دلپذیری که من کنار تو دارم. وقتی می خواهم بنویسم شان غرق شان می شوم... انگار دلم می خواهد همان طور که به شان فکر می کنم تا بنویسم شان... لم بدهم روی صندلی و فقط بهشان فکر کنم. به تو٬ به گل٬ به رونیو٬ به خیابان های ساکت٬ به خیابان های شلوغ٬ به "کن" هایمان! انگار به جز من و تو و خدا!! "کن" هم از همه چیز ماجرای ما باخبر است! به رفتن هایمان تا فرحزاد و دربند و فشم و تغییر مسیر در آخرین لحظه توقف در آن جا و دوباره رفتن به "کن"! به هوای تخت های مفروش سوخته و زغال های گرم وسط آلاچیق! به هوای سرمای ناب و سوزناک و صدای دل نشین رودخانه ای که تازه جان گرفته و از پشت سر ما میگذرد. به هوای خلوت بی نظیر و آرام اش. به هوای چای های طعم هلی و قلیان های خوبش که سردرد می دهد به آدم! ما به "کن" می رویم و هر بار بیش تر می فهمیم که "کن" جادو یمان می کند٬ و چشم هایمان را رسوا می کند تا بیش تر به یکدیگر بگوییم:"دوسِت دارم". هر بار که از کن بر می گردیم ناراحتی هایمان را آن جا جا گذاشته ایم و در تمام راه بازگشت فقط حس هایمان است که واژه می شود و بس!

امروز از صبح با خودم گفتم که این بار هم مثل همیشه ناراحتی هایت را پشت نقاب خنده هایی پنهان کن که خودت هم فراموش کنی ناراحتی! آهنگ های شاد "ویوا" را با صدای بلند گوش می کنم و با حرکات موزون آرایش می کنم!! می خواهم همه چیز خوب بشود! از در خانه که می زنم بیرون می گویم چقدر هوا خنک و دل نشین است و می آیم به سمت تو! اما همین که داخل ماشین می نشینم انگار جای خوبی یافته ام تا خودم باشم!! تو حالم را می پرسی٬ سی دی را عوض می کنی و می گویی که چه ادکلن تندی زده ام! راست می گویی. سر پنجره را پایین می دهم. احساس می کنم چقدر گرم است. کاپشن سفیدم را به زحمت داخل ماشین در می آورم و کمربند ایمنی را می بندم. تو راه می افتی. ابتدا همه چیز به نظرت طبیعی می رسد. دنبال مسیر خلوت تری می گردیم و از زیرگذر می رویم. تند می رانی. چون خلوت است. صدای آهنگ را بلند می کنی... من "مارک آنتونی" را خیلی دوست دارم. و همین آهنگ با ترانه ای که می گوید:"این غم تمام می شود این غصه به پایان می رسد صبر داشته باش!" کافی ست تا مرا به عمق ناراحتی هایم بازگرداند. تو دنبال اسم خیابانی می گردی که در آن هستیم. و بالاخره پیدایش می کنی... و کم کم سکوت من تو را وادار می کند برای سومین بار بپرسی:"چی شده؟" اول مطمئن می شوی از تو ناراخت نیستم و من عاشق این سئوال کردن های دقیق تو هستم! بعد پشت چراغ قرمز می ایستیم. چقدر دلم می خواهد دستم را بگیری و نوازشم کنی و آن گاه بپرسی چی شده عزیزم! درست ۳ ثانیه بعد از این فکر تو دستم را می گیری و نوازش می کنی و می پرسی:"چی شده عزیزم بگو حرف بزن" و من دیگر نمی توانم جلوی احساسم را بیش از این بگیرم و سرم را بر می گردانم به سمت پنجره و دورترین نقطه را نگاه می کنم تا تو چشم هایم را نبینی اما تو می فهمی! می خواهی با تو حرف بزنم و من تمام تلاشم را می کنم تا با تو حرف بزنم و فقط کمی از آن همه تلاش نتیجه می گیرم. آخر می دانی من همیشه موقع حرف زدن از ناراحتی هایم واژه گم می کنم و دیگر پیدا نمی کنم!! اما آن جا کنار تو آن قدر خوب می شود گریه کرد که واژه گم کردن مهم نباشد برایم. باز می رویم "کن". درست زمانی که داخل فرحزاد را یکبار بالا رفته و برگشته ایم و چراغ بنزین همینطوری روشن شده و تو می گویی:"اه... دوباره این روشن شد" و من نگرانم مبادا بنزین تمام کنیم و تو می گویی نه٬ نمی کنیم و می رویم "کن" و چراغ خود به خود خاموش می شود و ما هم فراموش اش می کنیم و من هم فراموش می کنم وقتی را که از من پرسیدی کافی شاپ یا فرحزاد٬ گفتم فرحزاد تا در هوای آزاد و خنک بتوانم حرف هایم را با تو بیشتر بگویم. فراموش می کنم حرف هایی را که می خواستم بگویم و "کن" همه چیز را از ذهن ما پاک می کند و وقتی من می خندم آن قدر عمیق نگاهم می کنی و آنقدر مهربان می گویی:"همیشه بخند... می خوام همیشه بخندی!" که دلم می خواهد همانطور فقط نگاهت کنم!!

وقتی برمی گردیم نه من شیرین قبل از "کن" ام و نه تو حمید قبل از "کن".

 

بخوان٬

از چشم هایم بخوان بغل بغل ترانه را

که کسی جز تو دلیل این غزل ها نیست

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


صبح روز دوشنبه
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 143 | نويسنده : | ( نظرات )
 

صبح ولرم و آرامی ست. هیچ صدایی جز تیک تیک حرکت ثانیه شمار به گوش نمی رسد. موبایلم را که روی سایلنت است نگاه می کنم. چند بار پروانه زنگ زده. حتمن می خواسته برای عصر قرار بذاریم. اما٬تعجب می کنم که نه اس ام اس دادی نه زنگ زدی! قرار بود رسیدی خبر بدی. حدس می زنم موبایلت هنوز یک طرفه است. از تلفن خونه بهت زنگ می زنم. چون موبایل من هم یک طرفه ست!! ۴ بار زنگ می خورد تا می گویی الو! خیالم راحت می شود که با اخبار فرود این هواپیماها بالاخره رسیدی و  چینی ها هم نشکسته اند! می گویی "هوا خیلی باحاله!" و "زیاد هم سرد نیست". بعد که قطع می کنیم دوباره یاد تو و کارهایت می افتم. شب گذشته را به خاطر می آورم. دلم برایت تنگ می شود. دلم برای رفتن به "کن" هم تنگ می شود. یاد آن شب ها می افتم که از شهر فرار می کردیم و به "کن" پناه می بردیم. حتی ماه رمضون هم بعد از افطار می رفتیم. هنوز هوا کاملن گرم بود. انگار خیلی زود گذشت! می رفتیم "کوهرنگ" یا "پل". به خصوص وقتی پله های طویل کوهرنگ کار را سخت می کرد٬ پل جای خوبی بود. با آن موسیقی زنده شلوغش٬ آن پسر افغانی کم سن و سال که زن داشت و به موقع سرویس ما را می آورد و زغال قلیان را عوض می کرد و حمید خان که از جلوی آلاچیق ما رد می شد و حرفی می پراند! قلیان می گرفتیم. پرتقال-نعنا. خود من که از دود بیزارم٬ شده بودم پایه ی ثابت قلیان کشیدن و با دود آن ادا و اطفار درآوردن. باید برای رفتن به کلاس آماده شوم. اما آن قدر پتو را بغل کردن و آن جا غلط زدن لذت بخش است که انگار چسبیده ام به تخت و نمی توانم تکان بخورم. کش و قوسی به خودم می دهم و نیم خیز می شوم. چاره ای نیست. کلاسم دیر می شود. باید بلند شوم! 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


بیا سرما٬ کاری کن!
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 116 | نويسنده : | ( نظرات )

 

وقتی به ام زنگ می زنی تردید نمی کنم که گوشی را جواب دهم اما با تو که حرف می زنم مقابل آینه به خودم نگاه می کنم. به خودم نگاه می کنم و ناخواسته یاد چند ساعت قبل می افتم. فکر می کنم به این که چرا تردید نکردم در جواب دادن به تلفن تو. یاد بگو مگوهای گذشته مان می افتم که شاید بلافاصله بعد از یک مشاجره طوفانی مانند کسانی که هرگز مشاجره نکرده اند تصمیم می گرفتیم برویم جایی خوش آب و هوا و بیش تر با هم وقت بگذرانیم!

اما نه! این بار فرق داشت. این بار بعد از دلگیر شدن از تو دلم می خواست کسی دور و برم نباشد. دعا می کردم عمو زودتر برگردد و من بتوانم از نگاه مهمان ها نجات پیدا کنم. صدای در اتاق که آمد از جا بلند شدم. عمو هنوز مشغول احوال پرسی بود که غیبم زد. پله ها را بالا رفتم. تحمل اتاق خودم را هم نداشتم. از جلوی در آپارتمان گذشتم. طبقه آخر درِ چفت زده بام را که دیدم خیالم راحت شد کسی آن جا نیست. با باز شدن در آهنی٬ خنکی هوا روی گرمای بدنم شکست. آسمان لایه لایه بود و هر لایه اش یک رنگ غروب را داشت. غروب های پاییز٬ خاکستری٬ صورتی و لاجوردی ست. باید قدم می زدم؟ یا جایی برای نشستن پیدا می کردم؟ با شکم روی پهنای لبه بام خم می شدم یا به دیوار پشته تکیه می زدم و بی حرکت می ایستادم...؟ نفس هایم داغ بود. چقدر یخ کردن را در آن لحظه غنیمت می دانستم! چه جای خوبی برای آن لحظه بود. انگار جای بکری را تازه کشف کرده بودم! ردیف گلدان ها را کنار دیوار بلند بام نگاه کردم. گلهایی که یخ کرده  و سیاه شده بودند و رسیدن به زمستان و پرپر شدن را روزشماری می کردند. روی سفال وسطی بین دو سفال دیگر نشستم. آن گاه همه چیز برایم خلاصه شد در سرما٬ پریشانی و یک غم.

می دانی٬ به اتفاقی که افتاده بود فکر نمی کردم. حال خوبی نبود. خیال قضاوت و موشکافی نداشتم. فقط امیدوار بودم سرمای بی نظیر غروب تمام ذرات بدنم را به لرزه بیاندازد تا یخ کنم! دلم می خواست همان طور آن حال بد در من یخ بزند٬ با من بلرزد. صدای اس ام اس که آمد به سرعت خواندمش و دوباره همان تمنای سرما! دلم می خواست کسی بودم که می توانستم جواب اس ام اس ات را بدهم. به تو گلایه کنم. از تو شکایت کنم. با تو از حال آن لحظه بگویم. اما حیف! من آن کس نبودم. من گوشی موبایل را سر جایش می گذارم و فقط فکر می کنم به اس ام اس ها و جواب هایی که می توانستم برایت بفرستم و آن ها هم با من یخ می زنند و فقط آرام می شوم با سرما و او گلاویز می شود با من٬ با آن که کم کم حس می کنم گلویم درد گرفته است٬ دلم نمی خواهد تکان بخورم. و من لج نکرده ام! و بیش تر از همیشه سعی می کنم منطقی باشم. با این حال٬ به آن چه گذشت فکر نمی کنم. قضاوتی در کار نیست. چیزی را نمی شمارم. تاریک شدن آسمان جلوی چشم هایم قرار گرفته در حالیکه هنوز لایه لایه است و سرما با مهربانی هر لحظه محکم تر مرا به آغوش می فشارد و فکر می کنم که حرکت من تا چه حد می توانست از نظر تو سانتیمانتال جلوه کند و در آن لحظه برایم تفاوتی ندارد! دلم می خواست شایسته بود اگر به تو می گفتم "دلم می خواهد همان گونه سانتیمانتال زندگی کنم٬ سانتیمانتال دوستت داشته باشم٬ سانتیمال برایت بنویسم به ات ابراز علاقه کنم٬" هر چی!

اما بدون شک در آن لحظه نه توان گفتن از احساس بود نه خیال سانتیمانتال بودن! فقط خیال هم آغوشی با سرمای جان کاه بی نظیر دم غروب بود٬ فقط لذت یخ زدن بود. تمنای انجماد افکار بود!

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


یاد یک روز
25 اسفند 1395 ساعت 8:26 | بازديد : 187 | نويسنده : | ( نظرات )
 

نشسته بودیم و شعاع آفتاب /بر سراپامان به نرمی می خزید
روی کاشی های کافه دست نور /سایه هامان را شتابان می کشید
موج رنگین افق پایان نداشت /آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حریر ابرها /پرده ای نیلوفری افکنده بود 
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان تو 
کاش آن لحظه پایانی نداشت /در غم هم محو و رسوا می شدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افقها می شدیم

                                                 فروغ

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


سحر
25 اسفند 1395 ساعت 8:24 | بازديد : 185 | نويسنده : | ( نظرات )
 

صبحدم ازباغ سحر تادم درگاه بهشت            قدیک پنجره رازو مددازآنچه نوشت

 

دست دردست خدا پای به آغوش بهار            پرزاحوال می وشادزاسرار سرشت

 

ماه درسقف جهان نوربه سقف همگان      پنجه درخاک جهان بخت به هرجاکه هشت

 

سازدل درطرف وراه چنان روشن وسبز       هرکه درباغ اقاقی گل وخاری که کشت

 

پنداسرارحقیقت که جهان درکف تست         هرکه آدم شده ازروح که بخشیدبه خشت

 

تازمانی که دلت رای پذیرد  زقنوت           می توان ازدل دریاتاته این جوب نشست

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


عاشقانه 2
25 اسفند 1395 ساعت 8:24 | بازديد : 178 | نويسنده : | ( نظرات )

بانوی سوژه ی همه ی شعرهای بد !

ای صورت قشنگ خدا توی چارقد !

 

ای ماه بی ملاحظه ی دشت بی پلنگ !

ای خوب ! ای عزیز ! و ای بیشتر ز حد !

 

من عاشقت نبوده ام و نیستم ولی

داری دوباره از غزلم می شوی تو رد

 

بانوی اسب و آینه و ترمه و حنا !

چشم تو کرد روح مرا حبس تا ابد

 

من عاشقت نبوده ام و ... نیستم ... که  ... نه ...

ای از شروع ، آخر این شعر را بلد !

 

اصلا خودت ادامه ی این شعر بگو

اصلا صدات تا ته این شعر می رسد؟

 

***

 

حتما دوباره از غزلم دور می شوی

کم کم دوباره شاعر از این خواب می پرد

 

با یاد خوابهای گه و گاهت ای عزیز!

تقدیم چشمهای تو این بیت مستند :

 

" ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ... "

 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


عاشقانه 1
25 اسفند 1395 ساعت 8:24 | بازديد : 240 | نويسنده : | ( نظرات )

تا غزال غزلم خواجه ی ابروی تو بود

شعرهایم غزل چشم غزلگوی توبود

 

لب ایوان نگاه تو نشستن خوب است

خبر آمد که نباشم ، خبر از سوی تو بود

 

مست انگور لبان تو سماعی کردیم

فتنه انگیز جهان ساز النگوی تو بود

 

بوی اسپند تو تا در غزلم می پیچید

همه از آتش من بود و از بوی تو بود

 

خوش بحال قلم عشق که نقاش تو شد

بعد تو هر چه قشنگی کپی از روی تو بود


دست معمار چنان خال تو را زیبا ساخت

که جهان تاج محل شب هندوی تو بود


با خدا امشب و هر شب همه را سر کردیم

" دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود ... "

 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


خواب کودکی
25 اسفند 1395 ساعت 8:24 | بازديد : 137 | نويسنده : | ( نظرات )
بوی علف می دهد

خواب زمستان ما

تابه کدامین سحر

پای برم پیاده "

 

می رودازکوچه باغ

زردی پاییزمن

هفته وهرروزوشب

درسفرم  به هرسو

آه خدایم بگو

رفته چراطراوت

ازدل این محله

رفته دلم به باغ ،کودکیم ،چقدرحیف ..........

 

 

                                       محسن محمدرضاخانی

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


بک لینک در 550 (وبلاگ و وبسایت) با اتوریتی بالا

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نويسندگان
نظر سنجي

خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تبلیغات متنی
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

دانلود اهنگ شاددانلود رمان عاشقانه بدون سانسور سیستم وبلاگدهیخرید هاست لینوکس طراحی چتروم در تبریزکانکس مسکونی ارزانثبت شرکت ارزان قیمت بیت کوئینسایت طراحیازاد طرح دانلود بازی بدون سانسور دانلود والپیپر عاشقانه جدید دانلود فیلم خارجیدانلود کلیپ خنده دار آشپزی ایرانیعکس نوشته های عاشقانه دانلود نرم افزار 2017 اطلاعات پزشکی پنل اس ام اس انجمن تفریحی حد و حدود دکوراسیون داخلی اداری مجله پوست و مو رابطه جنسی در دوران عقد سایت قرانی دانلود موزیک جدید عکس و بیوگرافی دانلود بازی انلاین دنا موو دانلود نرم افزار سایت سرگرمی تکناز شلوغ چت الوند وب فیلم ایرانی 96 تور اروپا ارزان مجله خودرو خارجی بازی اندروید رایگان دانلود اهنگ قدیمی دعای خوابدعا برای پولدار شدن خبرگزاری بورس دانلود اهنگ ایرانی دانلود عکس متن داربای کاسیو اخبار روز ایران و جهان سایت تفریحی و سرگرمی دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری ضرب المثل های خنده دار دانلود بازی چند نفره اندروید قیمت انگشتر جواهر سایت ماشین خودرو برلیانس محصولات ورزشی دانلود کلیپ آموزش رقص دانلود نرم افزار تلگرام دانلود عکس عاشقانه اخبار سیاسی اس ام اس آرزوی سفر خوش آلاله چت مجله غزاله دانلود عکس اس ام اس تولد عاشقانه دانلود والپیپر اچ دی دانلود آزمون رشته ریاضی دانلود نرم افزار دوست دختر یابی دانلود نرم افزار حسابداری رایگان تعرفه طراحی چت روم پایگاه خبری دانلود کتاب آموزش سحر و جادو قیمت خط موبایل ثابت مدل مانتو تنگ و کوتاه نمونه سوالات تافل دعا ثمانین ایه دانلود کلیپ جنیفر لوپز مدل لباس پاکستانی سایت تفریحی سرگرمی سایت تفریحی سرگرمی دانلود موزیک ایرانی