آرام آرام...
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 133 | نويسنده : | ( نظرات )
 

می خواهم دوباره همگام با سایه ی

                                                            تنهائیم در خیابان خیالت قدم بزنم و

                   چترشکسته ی بغضم رابازکنم و

آرام

         آرام

                 گریه کنم...

آری

    می خواهم شاعرلحظه های شرح باشم و

غزل غزل

              ازتوبگویم!

می خواهم

درامتداد خاموش لحظه ها

                                                    ازتوبگویم...

ازتوکه طراوتهای شقایق باغچه ی مان بودی ورفتی

و پائیز را

         ازمیان تمام فصلهابرایم به یادگار گذاشتی...

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


نباید می رفتی...
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 100 | نويسنده : | ( نظرات )
 

گفتی: نباید می رفتی!

گفتم: نرفتم

                  ماندم!

گفتی: به قهررفتی!

گفتم: دیروز به تو نرسیدم که امروز رفته باشم

من ازآغاز

          ازنخستین دیدار

                               درکنارتوماندم

گفتی: هوایم راازصدایت پرکردی ویک روزبی خبر

                                                             صدارابریدی ورفتی...

گفتم: دوریانزدیک چه فرقی می کند؟

                              اگرصدارامی شنوی؟

گفتی: نزدیک تربایدمی آمدی!

گفتم: فاصله درنگاه ماست اگرمرانزدیکترمی خواهی بامن حرکت کن

                                                                         نه ایست

                                                                                     بامن بیا!

گفتی: کجا؟

گفتم: به نزدیکترین جای این گره

          به امن ترین جای این صداکه مارابه جانب یکدیگر پرتاب می کند.

صدایی مشترک که

                      دریاشدن رابه مامی آموزد.

گفتی: می دانم

                   بازگشت صدای خودراازمن می خواهی

من شاید انعکاس صدای تو نبودم!

گفتم: بودی

               هستی

                           خواهی بود.

من از توگلایه ندارم.

گفتی: من سایه ی توام

سایه نه گلایه!

گفتم: باش

درمن باش نه بیرون ازمن

گفتی: هستم

هستم اما

               تونباید می رفتی!

برای اینکه بگویی هستی نباید می رفتی

گفتم: چگونه بگویم؟

چگونه بگویم که جابجایی من حرکت من است نه هجرت وجداشدن

من حرکت می کنم که ازتوبنویسم که توراازتمام زاویه ها

تمام منظره هایت دیده باشم...

گفتی: سالهاست مراندیده ای!

گفتم: من از توچشم برنداشتم.

گفتی: دراین حرکت مراشتاب زده می بینی

تامل کن!

با حوصله تماشایم کن!

گفتم: حرکت درمن است

              وتودرتمام منظره هایم باوقارنشسته ای

تودرمن بزرگ وبزرگتر شده ای

جداشدن از تو یعنی

پایان من

من درتومانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام.

گفتی: باکوچه ها اما

حرف دیگری است

درکوچه های من

در کوچه های تو امابازی دیگری است

بردست نوشته های ماغبارنشسته است

گفتم: درچشم مانباید غبارنشسته باشد

نگاه مابایدتماشایی باشد.

های...

کوچه هاراببین ضیافت مارادل دل می کنند.

گفتی: دوباره سبز خواهی شد

گفتم: درگلدان پشت پنجره ات سبزخواهم شد

درترانه های ننوشته ام سبز خواهی شد

سبز

      سبز

            سبزغزل

سبزدفترچه های مشق

                            سبزدفترهای بزرگ نقاشی

                                         سبزمدادشمعی

                                          سبزگرگم به هوا

                                         سبز دفترچه ی عقاید

                         سبزنامه های پنهانی

          سبزگرگرفتنهای بی وقفه

سبز

   سبز

دوباره سبز خواهیم شد.

گفتی : اماتونبایدمی رفتی!

گفتم: من ازتومی روم تادرسفربودن باتوباشم

من ازتوسرنمی روم

من درتومی روم تاسبزترین بهارمنظره ها تا

                                                     ماه!

گفتی: باش

گفتم: هستم

گفتی: می فهمم

گفتم: من هم

گفتی: بغض شک راه گلورابسته

لحظه ی تصمیم است

به توای خوب نجیب می توان شک کرد؟

گفتم: به ترانه دزدان شک کن

چه کسی ازمن وتو

تشنگی باغچه رامی بیندو

چه بی رحمانه مشک پرآبی راکه برای

عطش باغچه باقی مانده است

نیمه شب می دزدد وبه یک

رهگذرباقمقمه های پرآب می فروشد

                                                 ارزان!

به ترانه دزدبگوتراباورندارم

گفتی: ترانه دزدان راباور ندارم

اما تو نباید...

 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


هیچ وقت خجالت نکشید...
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 101 | نويسنده : | ( نظرات )
 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.  اما اون توجهی
به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
 
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
 
اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

 
 حالا من چی بگم به .....
 

 

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


واقعا باهوش بودن یعنی چی؟
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 114 | نويسنده : | ( نظرات )
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد..

 سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


همیشه با ما هستش...
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 94 | نويسنده : | ( نظرات )
مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


عشق براي تمام عمر
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 137 | نويسنده : | ( نظرات )

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


تولد...
25 اسفند 1395 ساعت 8:7 | بازديد : 138 | نويسنده : | ( نظرات )
سلام.

۲۷سال پیش روز ۲ بهمن ساعت ۶ صبح دختری ازآسمان جداو به زمین فرستاده شد ولی هیچ وقت فراموش نکرد که همواره باید آسمونی باقی بمونه.

آسمونی باشید همیشه...

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


«ميوه‌یِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه»
25 اسفند 1395 ساعت 8:6 | بازديد : 150 | نويسنده : | ( نظرات )
   

آسمان سرخ است...

آفتابی محو،

همچون بادرنگی کال

            آويزان

تيغ‌خورده بالش ِ ابرست

                                    پر‌ريزان

            برف می‌آيد سبک رفتار

وندرين هنگام ِ خواب ِ باغ

                        در ميان ِ باغ ِ همسايه

                                    شاخه‌ای از شاخه‌هایِ برف بگرفته

                                                                        ]سپيد و سرد

                        ميوه‌ای نورانی و روشن به بارآورد

در ميان کوچه‌باغ ِ خفته‌یِ توت ِ طرشت ِ سال‌هایِ دور

شوق ِ کشفی تازه می‌جوشيد در  من

                        در سر ِ من شور

کاين چنين برف و زمستان...

                                    وانگهی ميوه!

                                                نوبرانه؛ آن هم از جنس ِ رقيق ِ نور!

گرم گشتم زين شعف، بی‌احتياط از کاهگل بالاخزيدم

دست ِ من بالای چينه، سست، لایِ برف

                        ناگهان اندر دلم باريد ترسی سرد

                        پرکشيدند از ميان ِ باغ ِ همسايه، کلاغان

خشک گشتم ناگهان؛

گويی شلخته غاروغارشان طلسم‌ام کرد

من ز جا بگريختم، وندر پس‌ام بگذشت؛

                                              سال‌های سال...

            ليک با من هست، آن اندوه ِ ديرين و هنوز آن‌گه که خونی، آسمان باشد

می‌خلد گاهی براده‌های غاروغارشان در دل

با خودم می‌گويم آن‌گه من:

            «ميوه‌یِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه

مزه‌اش بايد چه‌سان باشد!؟»

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


جوک های فیسبوکی
25 اسفند 1395 ساعت 8:5 | بازديد : 239 | نويسنده : | ( نظرات )

نصیحت یه شوهر به زنش: هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب رو سرش…

بی توجه از بغلش رد شو… این کار از صدتا فحش براش بدتره
====================
غضنفر مي‌ميره مي‌ره اون دنيا، ازش مي‌پرسن چي شد مُردي؟ ميگه داشتم شير مي‌خوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست
=========================
رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه!
======================
لره تو قرعه کشی بانک شرکت می‌کنه، براش شیش ماه زندان در میاد
=======================
هفـــت سالــــم بود با مامـــنم رفته بودم بیــــرون واســـــه خرید
حالا اینـــش که چطو گــم شــــدم بمـــونه !!!

 

بقیه تو ادامه مطلب !!!

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


اسم عشقتون رو ببینید.اگه الکی بود فحش بدید.از این بهتر؟؟؟
25 اسفند 1395 ساعت 8:5 | بازديد : 161 | نويسنده : | ( نظرات )

 

اسم عشقتون رو ببینید.اگه الکی بود فحش بدید.از این بهتر؟؟؟

گوشه ی چشمتو بکش تا چشمات بشه مثل ژاپنی ها بعدش ب عکس نگاه کن؟؟؟!!!

به عکس نکاه کن و عشقتو ببین . 

خوب اسم عشق شما چی بودش؟

 

|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


بک لینک در 550 (وبلاگ و وبسایت) با اتوریتی بالا

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نويسندگان
نظر سنجي

خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تبلیغات متنی
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

دانلود اهنگ شاددانلود رمان عاشقانه بدون سانسور سیستم وبلاگدهیخرید هاست لینوکس طراحی چتروم در تبریزکانکس مسکونی ارزانثبت شرکت ارزان قیمت بیت کوئینسایت طراحیازاد طرح دانلود بازی بدون سانسور دانلود والپیپر عاشقانه جدید دانلود فیلم خارجیدانلود کلیپ خنده دار آشپزی ایرانیعکس نوشته های عاشقانه دانلود نرم افزار 2017 اطلاعات پزشکی پنل اس ام اس انجمن تفریحی حد و حدود دکوراسیون داخلی اداری مجله پوست و مو رابطه جنسی در دوران عقد سایت قرانی دانلود موزیک جدید عکس و بیوگرافی دانلود بازی انلاین دنا موو دانلود نرم افزار سایت سرگرمی تکناز شلوغ چت الوند وب فیلم ایرانی 96 تور اروپا ارزان مجله خودرو خارجی بازی اندروید رایگان دانلود اهنگ قدیمی دعای خوابدعا برای پولدار شدن خبرگزاری بورس دانلود اهنگ ایرانی دانلود عکس متن داربای کاسیو اخبار روز ایران و جهان سایت تفریحی و سرگرمی دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری ضرب المثل های خنده دار دانلود بازی چند نفره اندروید قیمت انگشتر جواهر سایت ماشین خودرو برلیانس محصولات ورزشی دانلود کلیپ آموزش رقص دانلود نرم افزار تلگرام دانلود عکس عاشقانه اخبار سیاسی اس ام اس آرزوی سفر خوش آلاله چت مجله غزاله دانلود عکس اس ام اس تولد عاشقانه دانلود والپیپر اچ دی دانلود آزمون رشته ریاضی دانلود نرم افزار دوست دختر یابی دانلود نرم افزار حسابداری رایگان تعرفه طراحی چت روم پایگاه خبری دانلود کتاب آموزش سحر و جادو قیمت خط موبایل ثابت مدل مانتو تنگ و کوتاه نمونه سوالات تافل دعا ثمانین ایه دانلود کلیپ جنیفر لوپز مدل لباس پاکستانی سایت تفریحی سرگرمی سایت تفریحی سرگرمی دانلود موزیک ایرانی